آیینه پژوهش - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٥ - بهج الصباغة فى شرح نهج البلاغة - جعفرى سيد محمدمهدى

بهج الصباغة فى شرح نهج البلاغة
جعفرى سيد محمدمهدى

و امتيازات آن بر ديگر شروح بهج الصباغة فى شرح نهج البلاغة، للعلاّمة المحقّق الحاج الشيخ محمّدتقى التسترى، بنياد نهج البلاغة، الطبعة الثانية، ١٣٦٨ تهران، الجزء الاول.
از همان هنگام كه (نهج البلاغه) به وسيله اديب بزرگوار و سخن شناس بلند مقدار، سيد رضى ـ رضوان اللّه عليه ـ زيور وجود يافت و تارك ادبيات عربى و فرهنگ اسلامى را به گوهرهاى گران خود بياراست، شيفتگان سخنان حكمت آميز اميرالمؤمنين ـ عليه السلام ـ و تشنگان خطبه هاى سرشار از بلاغت آن بزرگوار، به آموزش، شرح، توضيح، تقليد، اقتباس، و احياناً، نقد آن پرداختند، و جهان اسلام را از پرتو نور و حرارتش برافروختند. از ميان دهها شرح موجود، از قرن پنجم تاكنون، چند شرح مورد استقبال و توجّه دوستداران قرار گرفت و از ميان آنها، شرح ابن ابى الحديد بيشتر از همه اين اقبال را به دست آورد و بارها در مصر و ايران و لبنان چاپ و منتشر گرديد.
همه شرحهاى مشهور به همان ترتيب نهج البلاغه كه سيّد رضى ـ رضوان الله عليه ـ گذاشته، تأليف و تنظيم گرديده است. تا اينكه (بهج الصباغة) شادى آفرين گل رنگارنگ را بر اين باغ پر از گل افزود و چشم نظّارگان را بيشتر از ديگر همرنگان روشنايى بخشيد. اين شرح، برخلاف همه آنها (ترتيب معنوى) يا در واقع موضوعى را بر ترتيب لفظى خطبه ها و نامه ها و كلمات قصار كه سيّد رضى تصنيف كرده، ترجيح داده١ و همه محتويات نهج البلاغه را در شصت فصل كه هر فصل موضوع خاصى است و هر فصل را در چند عنوان و جمعاً در ٩٣٣ عنوان تنظيم و ترتيب داده است.٢ علاقه مندان مى توانند به مقدمه مؤلّف بر جلد نخست چاپ دوم مراجعه كنند.
علاوه بر موضوعى بودن اين شرح ـ اينك كه خود امتياز بزرگى است ـ به ديگر امتيازات و برتريهاى (بهج الصباغة) بر ديگر شرحها پرداخته مى شود: نخست: نقد علمى نهج البلاغه
همه شارحان چنان شيفته سخنان اميرالمؤمنين ـ عليه السلام ـ و يا تحت تأثير اقدام بزرگ سيّد رضى بوده اند كه آنچه را در نهج البلاغه از اميرالمؤمنين نقل گرديده، بى ترديد از آن امام دانسته اند و به منتقدان و معترضات سيّد رضى، با دلايل نقلى و عقلى پاسخهايى داده اند. بخصوص ابن ابى الحديد كه پس از ردّ پاره اى از دلايل مخالفان درستى انتساب نهج البلاغه به امام ـ عليه السلام ـ در چند جا از شرح خود به دليل سبك شناسى متوسل شده، مى گويد: (همه سخنان موجود در نهج، يكسان و يكنواخت و از نظر لفظ داراى يك سبك و اسلوب است و اگر شما شك كنندگان مقدارى از آن را از گفته هاى اميرالمؤمنين مى دانيد، بايد توجّه كنيد كه سبك و اسلوب قسمتهاى مشكوك براى شما هم با آن قسمتهاى صحيح الدلالة هيچ تفاوتى ندارد و يك شخص نمى تواند به چند سبك سخن بگويد.٣
سخن ابن ابى الحديد، تا اندازه زيادى، درست است، ليكن، اوّلاً شباهت بسيارى از سخنان سخنوران مى تواند علت اين اشتباه شود، چنانكه در كلام٤٦ كه دعاى امام به هنگام پا گذاشتن در ركاب هنگام رفتن به جنگ صِفّين است، سيّد رضى در ذيل كلام توضيح مى دهد كه: (آغاز اين سخن از رسول خدا ـ صلّى الله عليه وآله ـ نقل شده است، و اميرالمؤمنين ـ عليه السلام ـ با رساترين گفتار آن را دنبال كرده و با زيباترين شيوه آن را به انجام رسانيده است؛ از آنجا كه مى گويد: ولايجمعهما غيرُك تا آخر فصل.)٤ پس شباهت گفتار ابلغ العرب امام(ع) با افصح العرب(ص) به اندازه اى است كه تميز آن از يكديگر به آسانى ميسّر نمى شود.
ثانياً عده اى چنان از سخنوران تقليد مى كنند كه نمى توان سبك و اسلوب گفتارشان را از سبك بيان خداوندان فصاحت و بلاغت تشخيص داد؛ چنانكه طبرى گويد: مغيرة بن شعبه پس از كشته شدن عمر جملاتى از دختر ابى حشمة در رثاى عمر شنيد، دوست داشت نظر على(ع) را درباره اين گفته بداند، بنابراين از او پرسيد: اين زن درست گفت؟ على(ع) در پاسخ مغيره مى گويد: آرى ولكن ماقالَت بل قُوِّلَت (خودش آنها را نگفته به زبانش گذاشته اند)٥. اين سخنان را سيد رضى در نهج البلاغه٦ از قول اميرالمؤمنين تحت عنوان: (ويريد به بعض أصحابه) آورده است٦، و اغلب شارحان و از جمله ابن ابى الحديد لفظ فلان را كه در سخن آمده، كنايه از عمر بن خطّاب دانسته اند.
علاّمه شوشترى، ضمن تجليل فراوان از سيّد شريف رضى و ذكر نمونه هايى از تحسينها و تجليلهاى ديگران درباره سيّد مى گويد:
(فَلِلّه دَرَّه فى جمعه هذا الكِتابَ فكم اهتَدَى به مِن يوم تأليفه إِلَى يَومِنا هذا، وَكم يَهتَدِى بِهِ إلَى الأَبد، مع أنَّه أَتقَنَ به لُغة العرب، وَأَمتن بِهِ قواعدَ الأدب، فشكراللّهُ سَعيه وأ َعطاهُ خير جزاء.)٧
ليكن در دنباله سخنش مى گويد:
(اما او ـ كه خدايش عفو كناد ـ از آنجا كه اصرار زياد بر نقل هر سخن فصيح منسوب به امام ـ عليه السلام ـ داشته، به فطانت درنيافته كه دشمن به نيرنگ دست يازيده، به تزوير سخن خود را به زبان آن حضرت آراسته است، چنانكه در خطبه هاى ٩٠ و١٦٦، و٢٢٦ [همان سخن بالا در رثاى عمر بن الخطاب] مشاهده مى كنى، و در نقل خطبه ششم چون به وى نظر داده مى شود كه طلحه و زبير را تعقيب نكند كه درباره همه آنها در جاى خود سخن گفته ايم.)٨
بنابراين، وى كه در علم حديث بسى آگاه، و در رجالِ آن درايتى عميق دارد، به صرف اينكه سيد رضى، با وجود وثاقت و درايت و صداقت و بصيرت، آنها را نقل كرده، چشم بسته نمى پذيرد، و آنجا كه بايسته است نظر انتقادى خود را به شايستگى و صراحت و قاطعيت اعلام مى كند.
البته بر هيچ پژوهشگرى پوشيده نيست كه انتقاد بر كار يك محقّق، از عظمت و درستى آن كار نمى كاهد كه كار انسانها هرچه بزرگ باشد، برى از عيب و نقص نيست.
در اينجا، براى مزيد فايدت، نكته سنجيهاى دقيقى را كه علاّمه در كار نهج البلاغه دارد، فهرست وار مى آوريم.
دو نكته را در بالا ذكر كرده اند و در دنباله آنها مى نويسند:
٣ـ از آنجا كه نظر سيّد ـ عفا اللّه عنه ـ گزينش سخن فصيح بوده، در گزارش آنها به سخن فصيح اكتفا كرده است؛ مانند اكتفا كردن به نقل: (ولاتقربوا الصّلاة) بدون آوردن (وانتم سكارى) چنانكه در حكمت ٤٦٧ چنين كارى كرده است، و در جاى خود پيرامون آن بحث كرده ايم.
٤ـ چون سيّد ـ عفا اللّه عنه ـ غالباً براى نقل كلمات به منابع عامه مراجعه كرده اند، چيزهايى را نقل مى كنند كه روايات خاصّه آنها را تكذيب مى كنند، چنانكه در خطبه٥٧.
٥ ـ سيّد ـ عفا اللّه عنه ـ به اميرالمؤمنين مطالبى را نسبت مى دهد كه متعلق به ديگرى است، چنانكه روايات اتفاق دارند كه حكمت ٢٨٩ نهج متعلق به فرزندش امام حسن(ع) و حكمت٢٢٧ را از پيامبر اكرم(ص) نقل كرده است.
٦ ـ چنانكه به آن حضرت ـ عليه السلام ـ چيزى نسبت مى دهد كه در خواب از آن بزرگوار روايت شده است، مانند حكمت٤٠٦.
٧ـ سخنانى را به اميرالمؤمنين (ع) نسبت مى دهد كه در چنان موقعيتى كه سيّد ادعا مى كند، نبوده است؛ چنانكه در عنوان نامه٦٢ مى نويسد: (از نامه آن حضرت ـ عليه السلام ـ به مردم مصر همراه با مالك اشتر) با وجود اينكه ثقفى در (الغارات) و ابن قتيبة در (السياسة والخلافة) و كلينى در (رسائل) و ابن جرير بن رستم طبرى امامى در (مسترشد) مى نويسند كه آن سخن بخشى از خطبه اى است از اميرالمؤمنين در تشويق مردم به جهاد پس از متصرف شدن مصر و كشته شدن محمد بن ابى بكر٩، ايراد كرد.
٨ ـ وى به علت عدم تدبّر يا نادرستى نسخه مورد استناد، برخى مطالب را با تحريف نقل كرده است؛ چنانكه در نامه ٥٧ نقل كرده است: (خرجت من حيى هذا) كه تحريف شده (خرجت مخرجى هذا) است؛ و در حكمت ٣٧١ نقل كرده است: (والشرّ جامع لمساوئ العيوب) كه تحريف: (والبخل جامع لمساويءِ العيوب) است كه همين عبارت را به صورت درست خود در حكمت ٣٧٨ نقل كرده است. در خطبه ٦٥ نقل كرده است كه (ولاوقف به عجز عمّا خلق) كه ظاهراً تحريف (ولاوقف به عجز عمّا لم يخلق) است؛ و در خطبه ٤٩ نقل كرده: (فلا عينُ مَن لم يره تُنكِره، وَلاقلبُ مَن أَثبتَه يُبصِرُه) كه تحريف (فلاقلبُ مَن لم يره يُنكره، ولاعينُ مَن أثبته تُبصِرُه) است.١٠ دوم: نقد و اصلاح كار شارحان
شارحان به نهج البلاغه از ديدگاه تخصّصى خود نگريسته اند. قطب راوندى كه فقيهى شيعى است، غالباً مطالب و سخنان اميرالمؤمنين را از دريچه كار خود مى نگرد و به شيوه فقهى به تفسير مى پردازد، به طورى كه ابن ابى الحديد، در نقد كار قطب راوندى، مى گويد: فقيه را چه به شرح نهج البلاغه، زيرا نهج دريايى است بيكران كه غواص در آن بايد با گوهرهاى گونه گون آشنا باشد، حال آنكه فقه به انسان تنگ نظرى و ظاهربينى مى دهد. ابن ميثم شرح خود را از مسائل فلسفى و عرفانى آكنده است، و پيوسته مطالب را تقسيم بندى مى كند و اين تقسيم بندى، گاه تصنّعى و گاه دور از ذهن و با اطنابى زايد به نظر مى رسد؛ ابن ابى الحديد كه از همه شارحان انتقاد مى كند، معتزلى و شيفته مسائل كلام وسخت اهل جدل است، و گفته هاى كلامى اميرالمؤمنين را غالباً مؤيد مذهب كلامى خود مى داند، و هرجا با اماميه اختلاف پيدا مى كند، به سخن امام معتزله قاضى عبدالجبار در كتاب (المغنى) متوسل مى شود، و با استدلال بدان سخنان نظر سيّد مرتضى و ديگر علماى كلام اماميه را رد مى كند. علاوه بر اعتزال، وى شاعرى استاد است و اشعار بسيارى گفته است كه قصايد دهگانه او، در دوران جوانى، در نعت اميرالمؤمنين ـ عليه السلام ـ بوى غلوّ مى دهد و معتدل شدن او در دوران كهولت و در شرح نهج البلاغه، باز هم او را در نظر عده اى تبرئه نمى كند. برخى نيز او را يك شيعه امامى متعصّب مى دانند، بى آنكه به ديدگاههاى ضد شيعى او در همين شرح توجه كرده باشند. او علاوه بر كلام و شعر و ادب و علوم بلاغى، خود را آگاه به تاريخ نيز مى داند و براستى آگاهى وسيعى از تاريخ صدر اسلام دارد، زيرا منابعى در آن روزگار و پيش از تاخت و تاز مغول و تاتار، در اختيارش بوده كه بيشتر آنها در آن هجوم ضدفرهنگيِ خانمان برانداز از بين رفته اند. امّا گاه در آوردن تاريخ و سيره اشخاص چنان زياده روى كرده كه از نوع اطناب ممّل به حساب مى آيد، از جمله تفصيل او در سيره و اخبار عمر بن الخطاب كه در ذيل كلام ٢٢٨ (لِلّهِ بلاد فلان) (كه در شرح ابن ابى الحديد به شماره٢٢٣ آمده است) به مناسبت رثاى عمر از قول اميرالمؤمنين يا دختر ابى حشمه آورده سپس همه٢٨٩ صفحه جلد دوازدهم شرح را بدين موضوع اختصاص داده است. توضيح آنكه ١٩٤ صفحه آن در كلام عُمَر و سيره و اخلاق او است، و بقيه در پاسخ به طعنها و ايراد و انتقادهايى است كه به
عمر وارد كرده اند، به طورى كه شرح ابن ابى الحديد را اگر از اين سه موضوع كلام و ادبيات و تاريخ خالى كنند، ديگر چيز قابل ذكرى در آن نمى ماند.
از جمله شرحهاى ديگر كه به تفصيل نوشته شده، شرح خوئى است كه شرحى ناقص است و ديگران به اتمام و تكميل آن پرداخته اند.
علامه شوشترى درباره هريك از آن شرحهاى مشهور و مفصل چنين اظهار نظر مى كند:
(ابن ابى الحديد ادعا مى كند كه شرحش تاريخى و ادبى است، ليكن معايبى دارد، در برخى جاها در نقل تاريخ آن چنان زياده روى مى كند كه مى توان تاريخ مستقلّى از آنها ترتيب داد، در حالى كه شايسته بود به اندازه اى كه با عنوان موضوع تناسب دارد، به تاريخ مى پرداخت و در جاهاى ديگرى هيچ نكته تاريخى را ياد نمى كند؛ در ادبيات نيز افراط و تفريط كرده است و گاه چيزهايى را آورده كه هيچ ارتباطى با مطلب ندارد. چنانكه در شرح كلام٥٩ نهج البلاغه كه اميرالمؤمنين ـ عليه السلام ـ در خبر دادن از آينده خوارج مى فرمايد: كلاّ، واللّه، إنّهم نطف فى اصلاب الرجال وقرارات النساء از بيان مطلبى در جاى خود غفلت كرده، لذا آن را در آغاز فصل جمل در ذيل گفته آن بزرگوار ربّ عالم قدقتله جهله وعلمه معه لاينفعه آورده است (شرح ابن ابى الحديد، ج٤، ص٢٨٧ ـ ٢٨٨ شرح حكمت١٠٧). ابن ابى الحديد توهمات بسيارى نيز دارد؛ براى مثال خطبه ٣٩ را به حمله نعمان نسبت مى دهد، با اينكه درباره قتل محمد بن ابى بكر است. (شرح، ج١/٢١٣؛ بهج، فصل٣٤ عنوان٦) و خطبه ٢٩ نهج البلاغه را به مناسبت حمله ضحاك ذكر مى كند، با اينكه اميرالمؤمنين آن را پس از جنگ نهروان در گسيل مردم به سوى معاويه ايراد كرده است (شرح، ج١/١٥٣؛ بهج، فصل٣٤ عنوان٥) و نامه ٣٦ را مربوط به حمله بسر مى نويسد، با اينكه در حمله ضحاك بوده است (شرح، ج٤/٥٦؛ بهج، فصل٣٤ عنوان١٢). گفتار آن حضرت در دومين كلمه غريب نهج البلاغه را كه مى گويد: هذا الخطيب الشحشح درباره صعصعه مى داند، با اينكه درباره شخصى از اهل جمل از ياران عايشه است (شرح، ج٤/٣٥٥؛ بهج، فصل٦٠ عنوان٦٤). همچنين تفسيرهاى نادرستى دارد كه بارها در ضمن كتاب بدان آگاه خواهيد شد.
البته ابن ابى الحديد مباحثى مفيد و مسائل مهمى را در شرح خود نقل كرده، ليكن غالباً تناسب را رعايت نكرده است.
ابن ميثم نيز كه مشرب و ذوق فلسفى دارد، مرتكب تاويلات نادرست بسيار و تأويلهاى دور از حقيقت و بيمار شده است؛ چنانكه در شرح گفته اميرالمؤمنين: وأنا لكم وزيراً خير لكم منّى أميراً چنين شرحى دارد. (شرح ابن ميثم ج٢/٣٨٥ شرح خطبه٩٠؛ بهج، فصل٦٠ عنوان٨) و در موارد بسيارى در فهم منظور اميرالمؤمنين اشتباه كرده است؛ مانند شرح او از گفتار امام(ع) در خطبه ١٠٤: وايم اللّه لو فرّقوكم تحت كلّ كوكب لجمعكم اللّه لشرّ يوم لهم (شرح ابن ميثم، ج٣/٣٦؛ بهج، فصل٩ عنوان٢٨).
اطلاع ابن ميثم از تاريخ اندك است و دچار اشتباه شده است؛ همچون اشتباه او در شرح گفتار آن حضرت ـ عليه السلام ـ در اشاره به كوفه در خطبه ٤٧: ما أراد بك جبّار سوءاً (شرح ٢/١٢٤؛ بهج فصل٩ عنوان١٤)؛ و در شرح گفته اش در خطبه ٢١٧: أدركتُ وَتَرى من بنى عبدمناف، وأفلتنى أعيان بنى جمع (شرح ٤/٥١؛ بهج فصل٣١ عنوان١١)؛ و در شرح گفتار امام ـ عليه السلام ـ در خطبه قاصعه: وإنّ فيكم من يطرح فى القليب…. (شرح ٤/٣١٩؛ بهج فصل٦ عنوان٤٢).
از اينها شگفت انگيزتر شرحهاى اوست بر گفته هاى آن حضرت در نامه٢٨: منّا النبيّ ومنكم المكذِّب؛ و در نامه ٥٨ فمن تمّ على ذلك؛ و در نامه ٦٤: من أعمام وأخوال و در نامه ٦٢: الّذى قدشرب فيكم الحرام وجلّد حدّاً فى الاسلام كه هريك را در جاى خود توضيح داده ايم.
شگفت اينكه وى خود را از فلاسفه به شمار مى آورد اما به لجاجت پاى مى فشارد؛ در بسيارى از آن موارد ابن ابى الحديد مى گويد: راوندى اشتباه كرده است و آنگاه به بيان عدم اطلاع او از تاريخ مى پردازد، با وجود اين ابن ميثم همچنان به پيروى از راوندى اصرار مى ورزد، لذا اگر راوندى به نكاتى كه او را خطاكار دانسته اند، آگاه مى شد، از نظر خود برمى گشت، چنانكه در پندارهاى بى پايه خود از كيذرى پيروى كرده است.
در شرح خويى نيز چيزى جز پرگويى در زمينه اخبار و روايات ضعيف نمى يابى، و در آن روايات هم اكتفا به اخبارى كرده است كه از طريق ما [اماميه] وارد شده است و براى ديگران حجّت نيست، علاوه بر اين اطلاعش نسبت به تاريخ هم كم است، لذا از ابن ميثم در بسيارى از اشتباهات يادشده، پيروى كرده است.)١١ سوم: شرح موضوعى نهج البلاغه
سيّد رضى (رض) در مقدمه اى كه بر نهج البلاغه نوشته است مى گويد كه در آوردن خطبه ها و كلمات اميرالمؤمنين ـ عليه السلام ـ هيچ ترتيبى را رعايت نكرده است و هرجا خطبه اى يا كلامى يا نامه اى يا حكمتى به دستش افتاده است، گزيده اى از آن را در يكى از سه بخش نهج البلاغه جاى داده است. چنانكه در مقدمه اين نوشتار گفته شد، شارحان نيز همان ترتيب را دنبال كرده اند. عيب ترتيب كنونى نهج البلاغه گسستگى موضوعات، و درنتيجه، گسستگى انديشه خواننده و پژوهشگر آموزشهاى علوى است. اين مشكل، بخصوص، در آموزش نهج البلاغه، به چشم مى خورد، و لذا نگارنده از همان آغاز تعلّم و سپس تعليم كتاب بزرگ نهج البلاغه، به تقسيم بندى موضوعات آن اقدام كرد، و يكى از اشكالات كنونى ترتيب نهج البلاغه، تكرار بيمورد برخى از سخنان است، كه در شرحها نيز اين اشكال، به شكل بيشترى، منعكس مى گردد.
علاّمه شوشترى، براى پرهيز از اين اشكال و پيوستگى موضوعات و هماهنگى افكار و برداشت بهتر و جامع از آموزشهاى علوى، به شرح موضوعى نهج البلاغه دست يازيده است. البته نه بدان روش كه ديگران فهرست و معجم موضوعى براى اين كتاب گرانسنگ ترتيب داده اند، بلكه بدان شيوه كه خود صحيح و مفيد تشخيص داده اند. همچنين خود را بدانچه در نهج البلاغه، از قول اميرالمؤمنين گردآورى شده، مقيّد نساخته، بلكه با احاطه اى كه به منابع قديمى و احاديث و رجال دارند؛ و با توجه به اجتهاد در حديث و درايه و لغت و ادبيات، و نيز با جامعيتى كه از حيث علوم و فرهنگ اسلامى در وجود اين ـ به گفته زنده ياد دكتر شريعتى ـ كوه علم در گوشه شوشتر، نهفته است، موضوعات نهج البلاغه را در شصت فصل و ٩٣٣ عنوان آورده اند. كه مى توان آن موضوعات را به شرح زير خلاصه كرد:
١ـ توحيد و معرفت الهى.
٢ـ خلقت همه موجودات جهان آفرينش.
٣ـ نبوت عامّه و خاصّه.
٤ـ امامت عامّه و خاصّه.
٥ـ آگاه ساختن آن حضرت از آينده.
٦ـ در علم امام، تفسيرهايش از آيات و قضاوتها و پاسخ به مشكلات.
٧ـ در صفات و خصوصيات آن امام.
٨ـ در مردمشناسى.
٩ـ درباره قضا و قدر.
١٠ـ در رهنمودهاى جامع اميرالمؤمنين براى دنيا و آخرت.
١١ـ گفته هاى آن حضرت درباره عمر و عثمان.
١٢ـ درباره بيعتش.
١٣ـ درباره جنگهاى سه گانه و تاخت و تازهاى دشمنان.
١٤ـ درباره شهادت آن حضرت و وصاياى او.
١٥ـ درباره مرگ.
١٦ـ در ذم دنيا و فناى آن.
١٧ـ درباره قيامت وبهشت و دوزخ.
١٨ـ درباره ايمان و تقوى و كفر و نفاق.
١٩ـ در اسلام و قرآن.
٢٠ـ در مكارم اخلاق و در ذمايم صفات.
٢١ـ در آداب معاشرت و درباره دوستان.
٢٢ـ درباره فتنه ها و شبهه ها وبدعتها.
٢٣ـ درباره عقل و قلب و حقايق.
٢٤ـ درباره حقايق و فقر و زن و….١٢
و با كنار هم گذاشتن خطبه ها و كلامها و نامه ها و وصايا و حكمتهاى كوتاه در يك موضوع، مى توان به نظامى از تفكرات و آموزشهاى اميرالمؤمنين در همه زمينه ها پى برد. چهارم: اجتهاد در تصحيح مطالب
نهج البلاغه كتابى نيست كه يك نفر دانشمند متخصص در موضوعى از علوم يا فنون نوشته باشد، بلكه سخنانى است كه اميرالمؤمنين ـ در سراسر زندگى پربار و آموزنده خود ـ در برخورد با مسائل و مشكلات اين جهان و شناسانيدن و اعتقادات و امور آن جهان، و به مناسبتهاى گوناگون و در رويارويى با انسانها و پيشامدها و رخدادها، و در پاسخ به پرسشها، به زبان آورده، برفراز منبر به سخنرانى ايستاده، يا احياناً نوشته است.
از آنجا كه اميرالمؤمنين در آغاز كودكى در دامان پيامبر اكرم(ص) تربيت يافته است، و از آغاز سرزدن خورشيد اسلام، در نور و گرماى آن رشد يافته است، همه انديشه ها و گفته ها و اقداماتش از دو سرچشمه زندگى بخش قرآن و سنّت باراور و برومند گرديده، هيچ سخنى از آن امام بزرگوار نمى توان يافت كه اثرى از اين دو نداشته باشد؛ از اين رو همان نظم و ترتيب و قانون و قاعده اى كه بر قرآن و سنّت حاكم است، بر گفته هاى آن امام نيز فرمانرواست. با چنين ويژگى كه سخنانش دارد، مى توان اصيل آن را از غيراصيل، و خالص آن را از آميخته اش تشخيص داد. امّا براى اين تشخيص، نياز به انديشه اى داريم كه قرآن و سنّت را با درايت و وعايت دريافته باشد، نه با قرائت و روايت.
برخى از كاتبان و راويان نهج البلاغه و حتى مترجمان و شارحان، آن را با يك كتاب ادبى يا مجموعه اى از احاديث يكى گرفته اند، و گاه تصرّفاتى بسيار سطحى و بى معنا در آن به عمل آورده اند. منشأ مخالفت بسيارى از مخالفانِ صحت انتساب برخى يا بيشتر محتويات نهج البلاغه به اميرالمؤمنين(ع)، همين تصرفات بيجا و نادرست، و در نتيجه دريافتهاى سطحى و يكسويه و ناقص و نارساست.
در ضمن پژوهشها و بررسيهاى نهج البلاغه از حدود چهارده نسخه خطى و عكسى و نسخه هاى متعدّد چاپى، مشاهده كردم كه برخى كلمات و عبارات، در طول تاريخ هزارساله نهج البلاغه، بر آن افزوده يا از آن كاسته شده است كه وجود يا عدم هريك از آنها تأثير بسيارى بر فهم مطلب مى گذارد؛ براى مثال، مى ديدم كه در خطبه نخست، در تمام نسخه هاى چاپى و از جمله شرح شيخ محمد عبده و ابن ميثم و ابن ابى الحديد، اين قطعه بدين شكل آمده است:
… وَمَن قَرَنَهُ فَقَد ثَنّاهُ، وَمَن ثَنّاهُ فَقَد جَزَّأَهُ ومَن جزّأهُ فَقَد جَهِلَهُ وَمَن جَهِلَهُ فَقَد أَشَارَ إِلَيهِ، وَمَن أَشَارَ إِلَيهِ فَقَد حَدَّهُ، وَمَن حَدَّهُ فَقَد عَدَّهُ….
و در همه نسخه هاى خطى به ترتيب زير آمده است:
… و من قرنه فقد ثنّاه، و من ثنّاه فقد جزّأه، ومن جزّأه فقد جهله، ومن أشار إليه فَقد حدّه، ومن حدّه فقد عدّه… الخ.
با توجه به عبارات فوق مى دانستم كه جمله (ومن جهله فقد أشار إليه) درست نيست، يعنى اشاره كردن به او نمى تواند نتيجه جهل و فرع بر آن باشد؛ اما نمى دانستم چرا در نسخه هاى چاپى چنين جمله نادرستى در رديف ديگر عبارات قرآن گونه امام ـ عليه السلام ـ نشسته است، و هيچ يك از شارحان و مترجمان و محققان نهج البلاغه هم به بيگانگى آن پى نبرده اند، تا اينكه به گنج پر بهاى (بهج الصباغة) دست يافتم و در سطرهاى شادى آفرين آن پاسخ خود را دريافتم. علاّمه در اين باره مى گويد: كاتبان در ميان اين جمله ها توالى و ارتباطى مسلسل ديده اند، و چون ديده اند كه ميان تجزيه اى كه به جهل مى انجامد، و ميان اشاره كردنى كه به محدود كردنش منتهى مى شود، حلقه اى ارتباطى وجود ندارد، جمله (ومن جهله فقد أشار إليه) را از خود بدان افزوده اند، تا ارتباط كامل گردد و حلقه مفقوده، موجود شود. ١٣
بهج الصباغه از اين قبيل اصلاحات بسيار دارد كه هريك از آنها در جاى خود يادآورى گرديده است. پنجم: امانتدارى و ابتكار
از همان آغاز پديد آمدن نهج البلاغه، هر كه به شرح آن دست يازيده، علاوه بر استفاده از معلومات تخصّصى خويش، از محفوظات درست يا نادرست شارح يا شارحان پيش از خود نيز استفاده كرده است و احياناً به رد و نقد و نقض آنها، با دليل يا بدون دليل، همّت گماشته است. شگفت اينكه بيشتر شارحان در آغاز ادعا مى كنند كه هيچ كس پيش از وى به چنين شرحى اقدام نكرده است، ليكن در ضمن شرح خود، به پيروى و تقليد از پيشينيان حرص بيشترى نشان مى دهند و يا بدون اينكه از وى نام ببرند و حقش را مراعات كنند، همان سخن را عيناً، يا با كم و زياد، تكرار مى كنند.
علاّمه در مقدمه بهج الصباغه مى نويسد: (شيوه كار من آن نيست كه مانند بيشتر شارحان گفته پيشينيان را به صورت انشا بياورم، زيرا اين كار گونه اى دزدى است؛ لذا هر سخنى را از كسى بياورم آن را به خود او نسبت مى دهم، و هرچه را به كسى نسبت نداده ام از خودم است.)١٤
به همين جهت منابع اين شرح بسيار است و همه آنها را هم با دقت در جاى خود نشان داده است.
در روزگار گذشته، نويسندگان و محققان كمتر به منابع ديگران اشاره مى كردند، ليكن بعدها دريافتند كه هرچه نوشته داراى منابع و مآخذ بيشترى باشد، و سند و مدرك آن متنوّعتر باشد، اعتبار و ارزش كار هم بيشتر مى گردد. به شرط آنكه كار جديد، رونويسى خالص و صرف حرف ديگران نباشد، و ضمن مستند بودن، خود ابتكارى و نوآورى و نكته تازه اى نيز داشته باشد كه بهج الصباغه سرشار از اين گونه نكات و داراى منابع فراوان نيز است. اما سخن آن منابع را لزوماً درست و كامل ندانسته، با اجتهاد خويش، هرجا كه لازم بوده، به نقد و تصحيح و تكميل پرداخته است. ششم: مرتب كردن نهج البلاغه
نسخه اصلى سيد رضى(رض) در دست نيست، چه بسا در فتنه سلجوقيان و حمله طغرل بيك به بغداد و محله دانشگاهى و شيعه نشين كرخ و ريختن كتابهاى كتابخانه هاى شيعيان به دجله، از بين رفته باشد، ليكن برخى از شارحان و چند تن از نسخه برداران و كاتبان ادعا كرده اند كه نسخه اصل را ديده و از روى آن استنساخ كرده اند. در عين حال در نسخه هاى خطى و چاپى موجود و در شرحهاى آن اختلافاتى در ترتيب خطبه ها و كلمات قصار به وجود آمده است كه معلوم نيست از كجا و از چه هنگام و به چه علت است. نسخ خطّى اقدم، و نسخه هايى كه مى گويند نسخه اصل يا نزديك به اصل را ديده اند، ترتيبشان يكى است.
علاّمه شوشترى در بهج الصباغه اين اختلاف را نشان مى دهد و تا آنجا كه در توان داشته آنها را به ترتيب نخستينى كه سيّد رضى گذاشته، برگردانيده است.١٥
نگارنده نيز جدولى از خطبه ها و كلامها ترتيب داده است كه جاى هر خطبه و كلام را در نسخه هاى متعدد چاپى و شرحها مشخص مى كند و همه را با نسخه ابن شدقم مى سنجد و جاى آنها را نشان مى دهد، و نوشتارى كوتاه نيز در اين باره دارد.١٦
كوتاه سخن اينكه بهج الصباغه امتيازات فراوانى بر ديگر شرحهاى نهج البلاغه دارد كه تنها شش امتياز آن در اين مختصر گفته شد. چه بسا امتيازات بزرگترى داشته باشد كه از نظر نگارنده پوشيده مانده، تا ديگران با بينش ژرف و دقت بيشتر آنها را بيابند و به علاقه مندان معرفى كنند.
آنچه مهم است، انتشار وسيع و سريع و ارزان اين گونه آثار گرانبهاست تا پژوهشگران و ديگر علاقه مندان، امكان دست يابى بدانها را داشته باشند، نه اينكه نخست مغشوش و بدحرف و به مقدار كم چاپ شود، و سپس به سرنوشت كتاب خصائص الائمه سيّد رضى دچار گردد. واللّه ولى التوفيق.

 

منابع تحقيق:
١ـ بهج الصباغة فى شرح نهج البلاغة، للعلاّمة المحقّق الحاج الشيخ محمدتقى التسترى، بنياد نهج البلاغة، الطبعة الثانية، ١٣٦٨ تهران، الجزء الاول.
٢ـ دايرةالمعارف تشيّع، جلد سوم، مقاله بهج الصباغة فى شرح نهج البلاغة، نوشته سيد محمد مهدى جعفرى.
٣ـ شرح ابن ابى الحديد بر نهج البلاغه، مطبوعاتى اسماعيليان، قم، بى تا، جلدهاى مختلف.
٤ـ تاريخ الرسل والملوك، ابوجعفر محمد بن جرير طبرى، ج٤، ذيل حوادث سال٢٣.
٥ ـ پرتوى از نهج البلاغه، سيد محمد مهدى جعفرى، مؤسسه چاپ و انتشارات وزارت ارشاد، جلد اول، ١٣٧٢، تهران.

 

پاورقي:
١. بهج الصباغة، الطبعة الثانية، بنياد نهج البلاغة، ١٣٦٨، مقدمة المؤلف، ج١، ص٢٦.
٢. همان، ص٢٩ـ٢٦.
٣. ابن ابى الحديد، شرح نهج البلاغة، ج١.
٤. نهج البلاغه، ذيل كلام٤٦.
٥. طبرى، تاريخ، ج٤، ذيل حوادث سال٢٣.
٦. نهج، كلام٢٢٨ (ترتيب و شماره گذارى دكتر صبحى الصالح)
٧. بهج، ص١٩.
٨. بهج، ص٢٠.
٩. منابع يادشده آن را بخشى از نامه اى ياد كرده اند كه اميرالمؤمنين(ع) در آن موقعيت براى يارانش نوشت و جريان تاريخى حوادث آن روزگار را از رحلت پيامبر اكرم(ص) تا شهادت محمد بن ابى بكر، شرح داده است. براى اطلاع از تفصيل اين نامه، ر.ك: (پرتوى از نهج البلاغه) ج١، مقدمه، ص٢٩ تا٥١، از نگارنده.
١٠. بهج، ص٢١ـ١٩.
١١. همان، ص٢٥.
١٢. همان، ص٢٩ـ٢٦.
١٣. در چاپ دوم بنياد نهج البلاغة اين قسمت افتاده و چاپ نشده است.
١٤. همان، ص٢٦.
١٥. همان، ص٣٨ـ٢٩.
١٦. نشريه كتابدارى كتابخانه مركزى دانشگاه تهران، شماره١٧.